![]() |
||
|
چهارسال باسنگ صبورم گذشت تقدیم به سنگ صبورباران
بارانی باشی عزیزم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:35 توسط باران |
|
|
اینو نوشتم تا شاید یه کم آروم شم
تقدیم به سنگ صبورباران
بارانی باشی عزیزم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 16:56 توسط باران |
|
|
تسلیت قلب صبورم اون دیگه دوست نداره سهم اون یه عشق تازه سهم تو طناب داره بسه اشکاتو نگه دار غم تو یکی دوتا نیست پانذار روی غرورت جای اون به زیرپانیست
تقدیم به سنگ صبورباران
بارانی باشی عزیزم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:30 توسط باران |
|
|
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند و شادی توی سوراخی در زیرشیروانی از ترس گربه خشونت قایم شده است و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند
تقدیم به سنگ صبور باران
بارانی باشی عزیزم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:41 توسط باران |
|
|
امشب دلم خيلي گرفته است چرازماني كه به دستهاي مهربانت احتياج دارم تنهام مي زاري؟نميدونم كجايي؟نميدونم چقدردلت برام تنگ شده؟ راستي امشب هواي بامن بودن به كلت زده؟آخه امشب خيلي فرق ميكنه اما من دلم برات يه ذره شده .آه چقدر بدون توزندگي بي معنا هست چقدرزمان ديرمي گذره.اما ميدونم بالاخره تو مي ياي و انتظار من تموم ميشه. بالاخره روي خوشبختي ابدي رو ميبينيم.من كه خوشبختم چون تورو دارم و ديگه هيچي نمي خوا م الا اينكه سايه تو تا ابد بالاي سر من باشه. خوب فرشته من امشب رو هم با خيال اينكه تو كنارمی گذروندم.مراقب خودت باش چون چشمهاي من منتظرت هست . تو رو به خداي مهربون مي سپارم
تقدیم به سنگ صبورباران
بارانی باشی عزیزم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:13 توسط باران |
|
|
و من برای دیدن زیبایی آن چشم، تو را در دشت تنهائیت دنبال خواهم کرد
این بود آخرین کلامت در اولین نگاهت و در آن هنگام حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید باز کردم ..نمی دانم چرا!! اما آن حریم باز شد....! نمی خواهم نباشی چرا که با رفتنت باران معصومانه می بارد
و قلب دریائیم ترک بر میدارد، با رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم می شود. بی تو هزاران بار در لحظه هایم خواهم مرد ، بی تو شبنم گلبرگ عشق را روی قلبم می گذارم تا شاید دلم آرام گیرد... من هنوز هم آشفته ی عشق زیبای تو می باشم... دیشب از نبود تو پر از آه و اشک بودم
حتی چهره ی ماه هم از نبود تو گرفته بود. حوصله ی باورم سر رفته است ،حس می کنم از چشم ستاره ها هم افتاده ام و دیگر خط دلم خوانده نمی شود .. حتی قصه گوی شبهای من قصه های بی سر و ته می گوید ! تا وقت خورشید چه انتظار بیهوده ایی است خورشید که تو را به دستان من هدیه نخواهد داد !! پس چرا چنین بی تابانه در انتطارم ؟؟!!
می خواهم چیزی به تو بگویم که وقتی مرا به یاد می آوری ترکیب ناچسب و نازیبایی نباشم برایت عشق باشم ...شور باشم... پس تو را سوگند به خودت ،اگر شبی حتی بی چراغ از نوشته های درهم بر هم من گذر کردی صدایم بزن اما آرام ، آنقدر که دل بیدار نشود و فقط آرام گیرد می خواهم که جای پایت بماند و من خود دانه دانه آن را از راه بردارم . بدان که در تمامی طلوع ها و غروبها دوستت خواهم داشت.
بدان که در اوج پائیزی ترین ویرانی دلم میان غصه ایی از جنس بغض کوچک ابر، به رسم پروانگیمان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا خواهم کرد. در نشیب حادثه ی دیدارت همیشه متزلزل خواهم بود. تقدیم به سنگ صبورباران
بارانی باشی عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:52 توسط باران |
|
|
سر ریزم کن از صدای خشک و زننده ی فریاد غم ! غم هایت را دست من سپار و اگر می خواهی ره سپار شوی... آنگاه دستانت را به نشانه ی بدرود در هوای آن غروب دلمُرده تکان بده ! دلشکسته گی هایت را برایم به امانت بگذار و مرا به دستان باد بسپار اگر می خواهی ره سپار شوی... اشکی اگر خواهی ریخت از برای ماندن من و رفتن تو ، نزد من باشد ! آنگاه دل به جاده ها بسپار.... چراغ های مهربانی را با خودت ببر اگر عازم سفر شده ای ! برای من تاریکی با روشنایی تفاوتی ندارد، چهره ی تورا میان مژه هایم یادگاری نگه داشته ام ، پس دیگر نیاز به دیدن چیزی جز تو ندارم. شب است و تاریکی می شکافد صورتک خورشید روز را.... مسافر من ، دل سپردن به شب کاری اشتباه است... تو نباید در میان تاریکی شب از دیدگانم محو شوی..... اگر می خواهی بروی...در میان روز های سرد زندگی ام برو... تا حداقل جاده ای که آن را برای قدم نهادن انتخاب کردی را به یاد داشته باشم و آن را به مانند تو بپرستم.... فنجان عمرم را می خواهی نوش کن و یا بر زمین ریز و خاموش کن ، ملالی نیست ! تو بخواه ، من لحظه ای تردید نمی کنم..... فریاد وفغان نمی کنم ، نمی خواهم ببینی که چگونه می شکنم ، رفتنت برای من شکستنی جاویدان است ، شکستنی نیست که لحظه ای جان دهد و دیگر برای همیشه مدفون شود. می خواهم تو را سر تا پا نظاره گر باشم ، بلکه که بوم نقاشی وجودم را با تو و با عطر بودنت رنگ آمیزی کنم.... تو برای من همان خورشیدی که غروبی نداری ، حتی با رفتن ، ابری نیست که تو را پنهان کند ، ماهی نیست که جلوی تو را بگیرد ! تکه ای کوچک لباس هایت برایم بگذار تا عطرت همیشه ماندگار و تاری از خرمن گیسوانت برایم به امانت بگذار تا هر وقت که دلم برای دل پاکت تنگ و تار شد ، از میان دلتنگی بیرون بیاورمش ! دستت را به دستانم بسپار تا باری دیگر دستانت را بفشارم و گرمایش را حس کنم و با گرمایش سر مست شوم. فقط می ماند یک چیز... اگر رفتی و دیگر مرا ندیدی ، اگر بازگشتی و مرا نیافتی ، مرا همان جا که رها کرده بودی بازیاب !!!
تقدیم به سنگ صبورباران
بارانی باشی عزیزم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:56 توسط باران |
|
|
يک روز ديگر بي تو گذشت... يک روز ديگر بي تو گذشت و همچنان لحظه هاي زندگي ام بي تو سرد است . يک روز ديگر با دلتنگي گذشت و همچنان دلم هواي تو را کرده است . روزهاي سرد زندگي ام بي تو مي گذرد ، اما هنوز هم بيادت هستم و با عشقت زندگي مي کنم . اگر هنوز هم زنده ام به عشق بودنت نفس مي کشم ، اگر هنوز هم وفادار مانده ام مي خواهم پاسخ بي وفايي هاي تو را بدهم . يک روز ديگر بدون تو گذشت و دوباره يک قطره اشک ديگر از چشمانم سرازير شد و همچنان لحظه هاي بي تو بودن مي گذرد ، اما من هنوز در کنار تو هستم تو نيستي ولي هنوز عاشقت مانده ام . تو مرا دوست نداري ولي من هنوز هم دوستت دارم . تو مرا فراموش کرده اي ولي من هنوز با خاطراتت زندگي مي کنم و از لحظه طلوع با ياد و نام تو تا غروب سر مي کنم . يک روز ديگر بدون تو گذشت و هنوز هم دلم با تو است . اگر هنوز اين دل بهانه تو را ميگيرد ، اگر هنوز هم خوشبختي را با تو مي بيند ، به عشق بودن توست . هرجاي دنيا که هستي باش ، با عشق هرکه که زندگي مي کني زندگي کن ، در کنار هر کسي که هستي عاشقانه در کنارش باش ، اما من هر کجا که هستم با تو مي مانم . اگر در غم عشقت نشسته ام عاشقانه به يادت زندگي مي کنم و اگر نيز تنها هستم با عشق تو با تنهاي سر مي کنم . روز ها را بدون تو گذرانده ام و امروز نيز بدون تو گذشت . فردا نيز مي آيد و مطمئن باش فردا نيز بدون تو مي گذرد ، اما هميشه بدان که اگر سالهاي سال نيز بدون تو باشم عاشقت مي مانم و با عشقت اين لحظه هاي بي تو بودن را با همه غم ها و غصه هايش مي گذرانم يک روز ديگر بي تو گذشت . فردا نيز مي آيد و مطمئن باش فردا را نيز با عشق تو مي گذرانم
تقدیم به سنگ صبورباران
بارانی باشی عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 8:1 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوباره خزون اومد
نم نم بارون میزنه تو صورتم بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم رعدو برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز دستای کیو گرفتی زیز بارونای پاییز میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره خزون هم داره میره نموند برگی رو درختا من هنوزمنتظرم توی جاده تک و تنها دیگه بارون نمیباره توی جاده پر برف به خدای اسمونا عشقت از یادم نرفته میخوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون نیایی با خاطراتت سر میذارم به بیابون تقدیم به سنگ صبور باران |
| پیوندها |
|
سنگ صبور مسافرکوچولو بزرگترين سايت تفريحي سرگرمي جایی برای با هم بودن عاشق های دلتنگ |
|
RSS
|